در حال حاضر من توی یک هواپیما به مقصد ترکیه هستم، یکی از دوستانم درخواست کرد که در این سفر همراهی اش کنم و من نیز شروع کردم به تراشیدن هر بهانه ای که بلد بودم، چرا نمی‌توانم با او به این سفر بروم. واقعا چیزی به ذهنم نمی‌رسید، پس تنها کار عاقلانه را کردم و به او گفتم که “باشه می‌آیم و کرم ضد آفتاب هم همراه خود می‌آورم.”

درست قبل از اینکه پرواز کنیم، ایمیلی به دستم رسید با عنوان، دیوید مقاله ای که می‌خواستی در زمینه موفقیت منتشر کنی را باید تا تاریخ ۳ آگوست آماده نمایی. با خودم گفتم که عالی شد، دقیقا همان چیزی که لازم دارم، تکلیف خانگی! آن نیز درست وقتی که دارم می‌روم به ساحل. من هیچ ذهنیتی از این که چه می‌خواهم درباره موفقیت بنویسم نداشتم. شروع کردم به فکر کردن، موفقیت چی هست اصلا؟ چه چیزی یک انسان موفق را توصیف می‌کند؟ یک خانه، یک ماشین، کاری که مال خودتان باشد، این که شغلی مورد علاقه داشته باشید؟ درست، درست، درست و درست. ولی آیا این واقعا یعنی موفقیت؟ داشتن تمام این چیزها بسیار لذت بخش است، ولی ذاتا انجام دادن‌شان سخت است.

با خیال راحت به سمت بهشت بروید!

در آن لحظه من کاملا راضی بودم، سوار هواپیمایی به سمت بهشت! با یک تماس آخرین ثانیه ای، سفر ساحلی نیز به‌هم خورد. سپس با خودم فکر کردم که آیا همین خلاصه موفقیت نیست؟ این چیزی نیست که همه می‌خواهند؟ این که در یک لحظه همه چیز را ول کنند و با خیال راحت بروند به سمت بهشت؟ این همان چیزی هست که وقتی من و دوستانم در رابطه با یک زندگی خوب صحبت می‌کنیم از آن تعریف می‌نماییم.

خوب ما بیشتر موقع ها در زندگی منتظر زمان بی نقص برای رفتن به آن سفر ساحلی هستیم. حالا یا سفر به دور اروپا و یا اجاره کردن یک وَن برای دور آمریکا چرخیدن. ما می‌گوییم: “یک روز وقتی که به این سن رسیدم یا به آن هدف دست یافتم؛ فقط آن موقع ارزش این را دارم که یک سفر موقتی حسابی بروم.”

ما می‌گوییم، زمانی که یک اتفاق ناگوار می‌افتد، آن موقع است که می‌فهمیم زندگی چقدر شکننده و غیر قابل پیش‌بینی است. برای من این اتفاق در اکتبر سال ۲۰۱۴ افتاد. زمانی که پدر ۸۰ ساله من می‌خواست تکه شکلات روی چمن ها را بردارد از تپه افتاد پایین و سر یک اتفاق تاسف بار، سر پدرم به تکه کوچکی از بتن در پایین تپه برخورد کرد و پنج روز بعد، او از دنیا رفت. زندگی او خیلی سریع و بدون هیچ هشدار قبلی ای که روز های پایانی زندگی اش در حال نزدیکی هستند به پایان رسید.

پدرم سخت کارترین آدمی بود که به عمرم دیده بودم. در ۵۰ سال عمر کاری ای که داشت، فقط ۲ روز از کار دست کشیده بود.

در پی اثبات رویاهای خود به دیگران نباشید.

چیزهای خیلی زیادی راجع به سخت کار کردن از پدرم یاد گرفتم، ولی همچنین به این باور رسیدم که او هیچ‌وقت به خود اجازه نمی‌داد و خود را لایق یک سفر حسابی نمی‌دانست. او احساس می‌کرد که فقط ارزش کار کردن دارد، هرچند که این ویژگی بسیار ستودنی ای است. او توانایی رویا پردازی در اینکه هر چیزی که در ذهنش تصور کند را می‌تواند انجام دهد، نداشت.

زمانی که به پدرم گفتم، می‌خواهم کمدین شوم، واکنش او را می‌توان به واکنشی که با این جمله نشان می‌دهند تشبیه کرد: “پدر، من لانه‌ی هیولا را پیدا کردم و تخم هایش را دیدم و این عکس هم برای اثبات حرفم است.”

پدرم فکر می‌کرد که رویاپردازی چیزی لوکس است و فقط دیگران هستند که می‌توانند به رویاهایشان برسند. او مسلما خود را آدم رویا پردازی نمی‌دانست و خوب زمانی که یکی از ۶ فرزندش از علاقه اش حرف زد، او نمی‌توانست منطق آن حرف را در ذهن خود جا بی‌اندازد. چیزی که پدرم متوجه آن نبود، این بود که تمام “موفقیت ها” با یک رویا شروع می‌شوند. همه چیز از باور به اینکه همه چیز ممکن است شروع می‌شود، تا زمانی که با پشتکار و همچنین ویژگی ای که پدرم به من آموزش داد، یعنی سخت کار کردن همراه باشد.

رویاهای خود را دنبال کنید.

من در هر حال احساس می‌کردم که به جز دنبال کردن چیزی که همیشه می‌خواستم، یعنی کمدی هیچ راه دیگری نداشتم. بنابراین با همکارانم، Frank Ford و David Wilk، شرکتی را تاسیس کردم که روزی، طولانی مدت ترین تعداد نمایش ها در جنوب غربی کشور را دارا می‌شد، با داشتن حداقل ۵۵۰۰ نمایش و همچنین اجرای نمایشی در اتاق نمایندگان مجلس ایالات متحده آمریکا با حضور رئیس جمهور اوباما در میان مخاطبان، گرفتن لقب کار کوچک سال توسط اتاق بازرگانی کشور و همچنین گرفتن افتخار و جایزه ورود به شهر Fort Worth توسط شهردار Mike Moncrief را نصیب خود می‌کرد. به همین شکل، رویاهای من تبدیل به واقعیت شدند.

گروه من با نام Four Day Weekend، افتخار کار با انسان های پر افتخاری همانند، رئیس جمهور جرج بوش، Colin Powell و Rudolph Giuliani را دارد، البته اگر بخواهم تعداد کمی از نام ها را ذکر کنم. پس از کار با رئیس جمهور جرج بوش، او از ما خواست که “آیا می‌توانید نمایشی برای من و سربازانم نیز انجام بدهید؟” حالا مهم نیست که چه دیدگاه های سیاسی ای دارید، وقتی که یک رئیس جمهور سابق از شما درخواست می‌کند که برای سربازانش اجرا کنید، شانس‌تان را قبول می‌کنید و ما هم همین‌کار را کردیم. در اوایل سال ۲۰۱۵، ما یک تور کوتاه سه هفته ای را در اروپا داشتیم، سفر با ارتش و نیروی هوایی، همچنین گرفتن افتخار چیزی که Bob Hope به آن لقب سرگرمی نظامی را داد. این سفر اروپایی من بود و همه آن هم با حمایت دولت آمریکا بود، فقط به این خاطر که ما به پیشنهاد وی جواب بله دادیم.

به خود باور داشته باشید و با پشتکار پیش بروید.

چگونه ممکن بود که روزی، یک پسر معمولی از یک شهر کوچک بتواند با رئیس جمهوران و رهبران دنیا کار کند؟ این ها همه نتیجه باور به خود و تصمیم گرفتن و پافشاری به آن تصمیم بود. از یک کار کمدی من توانستم یکی از قدرتمند ترین فلسفه هایی که زندگی‌تان را تغییر می‌دهد بیاموزم، قدرت ” بله” گفتن، قدرت قبول کردن و به آغوش کشیدن هر ایده ای.  دو حرفی که پایه های رویا هستند. زمانی که ما شروع به “بله” گفتن در زندگی بکنیم، به جای اینکه به دنبال دلایل گوناگون اینکه چرا نمی‌توانیم کاری را به انجام برسانیم، باشیم، می‌فهمیم ما می‌توانیم هرچیزی را که ذهن‌مان را روی آن متمرکز کنیم، به دست آوریم.

پدرم بسیار سخت تر از من در زندگی اش کار کرد، اما هیچ‌وقت با لذت کار نکرد. او بخاطر تعهدی که داشت کار می‌کرد وخود را به چنین اعتقادی محدود کرد که او را محروم از تمام چیزهایی می‌کرد که به زندگی ارزش زندگی کردن می‌دهند.

موفقیت یعنی بله گفتن به لحظات خوب زندگی.

من به همراه دوستان بسیار با استعداد و همین‌طور همکارانم، به خیلی از چیزهایی که در پایان خوب بنظر می‌رسند، رسیدیم. ولی آن دست آوردها فقط لذت زودگذر را محیا می‌کنند، چرا که همیشه شاه ماهی دیگری برای دنبال کردن وجود دارد. به این باور رسیده ام که موفقیت واقعی از زندگی کردن نشأت می‌گیرد. موفقیت از “بله” گفتن به سفر آخر لحظه ای ساحلی می آید. موفقیت آن لحظه ای است که ما لذت و خندیدن را با کسانی که به ما نزدیک هستند تقسیم می‌کنیم. موفقیت واقعی زمانی است که ما موفقیت خود را با کسانی که از ما کم شانس تر هستند و یا کسانی که باور دارند برای‌شان ممکن نیست که بتوانند تمام چیزهایی که زندگی دارد را به دست بیاورند، تقسیم می‌کنیم. وقتی که مسئله به موفقیت می‌رسد، خیلی از مردم می‌گویند” چرا من؟” در حالی که انسان های موفق می‌گویند”اگر من نه، پس کی؟”

پدرم الان فوت کرده است، ولی من سفری به ترکیه در پیش دارم تا یکی دیگر از رویاهایم را تبدیل به حقیقت کنم. ترکیه من را صدا زد و من گفتم” بله.”، این یعنی موفقیت و برای هرکسی که بخواهد آن را به دست بیاورد نیز در دسترس است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *