بیش از اندازه تجزیه و تحلیل کردن هر تصمیمی که می‌خواهید بگیرید عادت بدی برای داشتن است. همه‌ی ما هم این عادت را تجربه کرده‌ایم. احساسات‌مان ما را به سمت زیاد فکر کردن سوق می‌دهند. جمع کردن اطلاعات در رابطه با هر نتیجه بالقوه‌ای، شاید به شما این فکر را بدهد که دارید به سمت یک هدف پیشرفت می‌کنید، در حالی که فقط دارید دور خودتان می‌چرخید.

به گفته گرالد زالتمن، یک پروفسور بازنشسته کسب و کار در دانشگاه هاروارد، کسی که الگو‌های خرید و فروش مصرف کننده را مطالعه کرد، اینکه چه حسی در رابطه با تصمیم دارید پیشرفت‌تان را مشخص می‌کند. اگر در رابطه با انتخاب کردنش احساس قطعی بودن نمی‌کنید، حدس بزنید چی شده؟ به فکر کردن درباره آن ادامه می‌دهید. پروژه یا کار تا وقتی که شما شروع نکنید، شروع نمی‌شود.

اولین قدم گرفتن کنترل است. جدا از چیزی که شاید فکر کنید، شما همیشه آماده شروع کردن هستید. اگر در جایی تصمیم اشتباهی گرفتید، می‌توانید خودتان را با شرایط وقف بدهید. شما مجبور نیستید که همه‌ی جواب هایتان را بدانید، فقط باید شروع کنید و بعدا آن‌ها را می‌فهمید.

ریچارد برانسون مثال عالی‌ای برای کسی که دست به عمل زده است, می‌باشد. او هیچ‌وقت یک هواپیما را کنترل نکرده بود و هیچ چیزی از مهندسی آن‌ها نمی‌دانست، ولی جدا از این‌ها یک خط هواپیمایی راه‌اندازی کرد.

چطوری؟

ساده است: کارش را شروع کرد و بعدا در راهش چیزهای لازم را یاد گرفت. اگر برانسون به شروع کردن شرکتش فکر می‌کرد، هنوز هم همه چیز فقط توی سرش بود. ولی بجای این‌کار، ۲۲ سال بعد (شرکتش ویرجین آمریکا را به قیمت ۲.۶ میلیون دلار امسال فروخت) خطوط هواپیمایی‌اش دارند دنیا را در نو‌آوری‌های حمل و نقل‌های هوایی و همچنین پرواز‌های فضایی تجاری رهبری می‌کنند.

فنی که در زیر بیان شده است را امتحان کنید. کمتر از یک دقیقه طول می‌کشد و به شما کمک خواهد کرد که از فلجی تجزیه و تحلیلی در بیایید.

اگر الگویم جای من بود، چکار می‌کرد؟

به تازگی در کسب و کار رسانه‌ای ام، سعی داشتم که برنامه‌ای را از پایه بسازم، دائما مشکوک بودم. یک استراتژی ساده ابداع کردم که بهم کمک کرد احساسات شک به خودم را نادیده بگیرم و بتوانم تصمیمات مهم بگیرم. فردی را که مورد ستایش قرار می‌دادم را انتخاب کردم و او فکر کرد که اگر وی به جای من در این وضعیت بود، چکار می‌کرد.

مارتا بک را انتخاب کردم، یک نویسنده و مربی زندگی برنامه اپرا وینفری. من می‌خواستم یک کسب و کار و برنامه‌ای شبیه به چیزی که وی داشت بسازم، یک خط مجله‌ای بسازم و یک شرکت آموزشی راه بی‌اندازم. هر وقت که با یک انتخاب روبرو می‌شدم و به خودم شک می‌کردم، می‌پرسیدم، اگر مارتا بک بجای من بود، چکار می‌کرد؟ به عنوان راهی برای کمک به تصمیماتی که می‌خواهم بگیرم، نه چیزی که احساس می‌کنم.

پرسیدن این سوال صورتی از بازسازی شناختی است. با نگه داشتن فکر‌هایتان و پرسیدن یک سوال از خود، احساسات‌تان را قطع می‌کنید و بر روی دهن‌تان تمرکز می‌نمایید.

حالا به جای سخت قضیه رسیدیم. باید انجامش دهید. اگر قهرمان‌تان بود، چکار می‌کرد؟ فکر نکنید. دوباره چیزی را در نظر نگیرید. به خودتان شک نکنید، فقط خودتان را هل دهید. به من اعتماد کنید، از همین جا شروع به فهمیدن می‌کنید.

یک نکته دیگر: زمانی که در شک هستید، سکه‌ای بی‌اندازید. استراتژی مارتا بک از منطق استفاده می‌کند، ولی انداختن یک سکه به هوا از قلب‌ و روح‌تان استفاده می‌کند. اگر باید بین دو چیز یکی را انتخاب کنید، آن‌ها را به نام‌های انتخاب شماره یک (شیر) و انتخاب شماره دو (خط) نام‌گذاری کنید.

همین‌طور که سکه در هوا می‌چرخد، شما هم مخفیانه چیزی که می‌خواهید را ریشه‌یابی می‌کنید. به این‌صورت می‌فهمید که چه چیزی را حقیقتا می‌خواهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *